تبليغاتX
YEL
ادبیات بمثابه عیش مدام -فلوبر

 

 

تحشیه بر نوزدهم مهر

 

(بخش نخست)

 

 

 

خیابان

 

نگاههای چوبی چندکلاغ

 

نیمی ازمن

 

ونیمی از آسمان که هنوز بوی خرما می دهد

 

کوچه

 

دستم را می گیرد

 

ونجیبانه ردپاهای تو را نشان می دهد

 

هرچند باران

 

بی امان می بارد

 

 

کافه

 

به تومی رسم

 

من روبروی توام

 

روبروی توو فنجان چای با طعم گلابی

 اتیلا اسکندانی-۱۹مهر۸۸

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 11:43  توسط    | 

   

     مرگ  در می زند

 

اما ندایی نیست

ما از ترس

فلسی از ماه را می کنیم وروی سرمان

می کشیم

مر گ با کابوس جنگلی سیاه به در می زند

در ختان در مه

همدیگر را می بوسند تا

گم نشوند

مرگ زیر باران با استخوان

به در می کوبد

وزمین ابلهانه پولک های صبحگاهی را

می بلعد

*

صبح

 باران که تمام می شود

ما پاروزنان سوار تابوتهایمان

به تدفین لبهای تو می آییم

دیگر آنقدر باران باریده است که

تمام رودخانه های جهان در خون تو

شنا کنند

 

آتیلا اسکندانی-مرداد-۱۳۸۸-

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 17:0  توسط    | 

                                                     

                                                                   ملخ‌ها

                                                                  بهروز دهقانی

آن سال محصول ما خوب بود. اولهاش آب نبود. نصف محصول خشک شد بعد باران بارید و بند آمد. افسوس کمی‌دیر سیل آمد و هر چه گیر آورد شست و با خود برد. از اینها که بگذریم، چون عادی است و همیشه اتفاق می‌افتد، حادثه دیگری نیفتاد که ما را بترساند. همه پای دیوار نشسته بودیم و منتظر که گندم‌هایمان زرد بشوند و بیفتیم جان‌شان.

 

     پدر بزرگم که خیلی وقت بود باد نزله داشت پایش فلج شده بود و دیگر نمی‌توانست بیرون بیاید دم تنور کنار مادر بزرگ می‌نشست و برای زمستان مان جوراب پشمی‌می‌بافت.وقتی براش تعریف می‌کردیم که:

 

-      خوشه‌ها دست کم هر کدام پانزده تخم دارند، باورش نمی‌شد.

 

      می‌گفت:

 

-      این دور و برها هیشکی بیشتر از ده تخم ندیده.

 

     می‌خواستیم پس از درو ببریمش سر خرمن تا با چشم خودش ببیند و دیگر هی نگوید:

 

- اصلاً همه ما را خود حضرت نفرین کرده. یه وقتی گذارش به این کوه و کمر می‌افته و ده ما رو می‌بینه ته دره نشسته . چون تشنه‌اش بوده میاد توی ده. به هر خانه سر می‌زنه می‌بینه لب‌های پیرزن‌ها و بچه‌ها از تشنگی ترک ور داشته هیشکی بلند نم‌یشه یه قلپ آب بهش بده. حضرت قربونش برم نوک شمشیرشو می‌زنه به همین کوه، آب گوارایی راه می‌افته سیراب که می‌شه راهش رو می‌گیره و میره. چشمه هموندم خشک می‌شه. همه‌تون می‌تونین برین سر کوه و جاشو ببینین مث یه کاسه گندمس.

 

برادر کوچکم می‌گفت: بابا چون پارسال اون مرد گندهه یادت هست اومد این‌جا؟ اون می‌گفت اون کاسه دهانه آتشفشان بوده و یا یه همچو چیزی ...

 

بابا بزرگ که دیگر حرفی نداشت بزند جورابش را زائد میگذاشت زمین و عصایش را بر می‌داشت. هر کس که دم دست بود کتک می‌خورد. می‌بایست در رفت.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 15:54  توسط    | 

 

 

چند شعر ناب از محمود درویش

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 16:57  توسط    |